معرفی ظرفیت های کهگیلویه و بویراحمد در قاب عکاسان کشوری
یاسوج- مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد از اجرای برنامه ملی هنری تور تخصصی عکاسی با حضور عکاسان برجسته کشوری در سطح این استان خبر داد.
به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان شرقی، هوا هنوز در خواب سبک پگاهی مهرماه بود. خنکای نافذ پاییز، گونه های خیابان های تبریز را نوازش می داد که صدای روشن شدن موتور مینی بوس، سکوت صبحگاهی میدان ساعت را در هم شکست. ساعت درست روی هفت صبح ایستاده بود. خبرنگاران و اهالی رسانه، با چشمانی پر از شوق کشف و کوله بارهایی سبک، یکی یکی سوار شدند. در مینی بوس بسته شد و چرخ ها به حرکت درآمدند؛ سفری آغاز می شد که قرار بود خط اتصال میان دو گهواره فرهنگ و تاریخ در شمال غرب باشد.
به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان شرقی، هوا هنوز در خواب سبک پگاهی مهرماه بود. خنکای نافذ پاییز، گونه های خیابان های تبریز را نوازش می داد که صدای روشن شدن موتور مینی بوس، سکوت صبحگاهی میدان ساعت را در هم شکست. ساعت درست روی هفت صبح ایستاده بود. خبرنگاران و اهالی رسانه، با چشمانی پر از شوق کشف و کوله بارهایی سبک، یکی یکی سوار شدند. در مینی بوس بسته شد و چرخ ها به حرکت درآمدند؛ سفری آغاز می شد که قرار بود خط اتصال میان دو گهواره فرهنگ و تاریخ در شمال غرب باشد.
از دروازه های تبریز که بیرون زدیم، شهر کم کم پشت سرمان کوچک شد. جاده، مانند نواری ابریشمی و خاکستری، از میان تپه ها و ماهورهای سر راه خزید. هرچه جلوتر می رفتیم، پرده مه صبحگاهی کنار می رفت و دشت های پهناور آذربایجان غربی خودنمایی می کردند. از کنار روستاها و شهرک های بین راه گذشتیم؛ خانه های کاه گلی و کوچه باغ هایی که درختان بید و سپیدار آن لباس زرین و ارغوانی به تن کرده بودند. رقص برگ ها در باد پاییزی و بوی خاک نم خورده، همراه ثابت صندلی های مینی بوس بود. خورشید کم کم از پشت کوهپایه ها بالا می آمد و دشت های پر از گل های آفتابگردان را طلاپوش می کرد؛ گویی زمین به استقبال مسافران خوی رفته بود.
ساعاتی چند در هم سخنی و زمزمه های اهالی رسانه گذشت تا تابلوی خوش آمدگویی خوی از دور دست تکانی داد. شهری که گویی از دل خاکستر حوادث و زخم زمین لرزه ها، با قامتی راست تر و عزمی استوارتر سر برآورده بود.
ورود به خوی، ورود به نقطه ای از جغرافیا بود که تاریخ و توسعه دست در دست هم داده بودند. از بلوارها و شریان های تازه ای گذشتیم که برای نفس کشیدن شهر گشوده شده بودند؛ جایی که تب سازندگی و تلاش مدیران شهری برای باز کردن گره های عبور و مرور و پیوند دادن کانون های جمعیتی به چشم می آمد. اما خوی فقط شهر بلوارها و سیمای نوپدید نبود؛ خوی، صندوقچه ی رازهای کهن بود که در کوچه پس کوچه هایش لنگر انداخته بود.
پایمان که به حریم پل سنگی خاتون رسید، زمان ایستاد. نسیم خنکی از روی رودخانه می وزید و سنگ های تراشیده شده پل، داستان روزگارانی را زمزمه می کردند که اینجا، بارانداز بزرگ جاده ابریشم بود. پژوهشگر تاریخ خوی، با کلامی گرم از روزگارانی گفت که بانوان حاکم این خطه، قلم عمران و آبادانی بر چهره ی شهر کشیده بودند.
از پل که گذشتیم، به محله قدیمی رسیدیم؛ جایی که آرامگاه پوریای ولی، نگین فروتنی و جوانمردی بود. سکوت حیاط آرامگاه و عطر آرامش بخشی که در فضا پیچیده بود، ناخودآگاه آدم را به تعظیم وامی داشت. خاک این مرد، تکیه گاه پهلوانان ایران زمین است؛ مأوایی که هنوز هم مرام مردانگی را به هر رهگذری یادآوری می کند.
نقطه اوج سفر، دیدار با مأوای خورشید تبریز در خوی؛ بارگاه شمس تبریزی بود. در سایه سار مناره های سر به فلک کشیده و قوچ های سنگی به یادگار مانده از دوران صفوی، ایستادیم. راهنمای میراث فرهنگی، قصه پرواز شمس از تبریز و دیدار سرنوشت سازش با مولانا در قونیه را با چنانشوری روایت می کرد که گویی در آن لحظه، باد پاییز بوی سماع و عطر نفس های شمس را از دل تاریخ به مشام می رساند.
مناره ها با آن هندسه شگفت انگیز و پله های مارپیچ شان، رو به آسمان داشتند؛ نمادی از همان جمله جاودانه که بر دل خاک حک شده است. خام بدم، پخته شدم، سوختم بود. در محوطه ی آرامگاه، قدم زدیم و به افق خوی خیره شدیم؛ شهری که مزار مردی است که جهان مولانا را زیر و رو کرد.
غروب خوی و بازگشت به سو ی تبریز
خورشید پاییزی آرام آرام پشت کوه های خوی رنگ می باخت و سایه مناره ها بر روی زمین کش می آمد. خستگی شیرین یک روز پر از تماشا و شنیدن، بر جان اهالی رسانه تبریز نشسته بود. ساعت حوالی شب هنگام بود که با خوی، این شهر مهربان و نگین شمال غرب، وداع کردیم.
در دل تاریکی جاده برگشت، مینی بوس دوباره به راه افتاد. چراغ های ماشین در مسیر پیچ درپیچ جاده می رقصیدند و در درون کابین، حرف از روایت ها، عکس ها و خطوط تازه ای بود که باید نوشته می شد. پاسی از شب گذشته بود که نور چراغ های شهر تبریز از دور پیدا شد؛ وقتی از در مینی بوس پیاده شدیم، فهمیدیم این سفر فقط گذشتن از چند شهر نبود؛ سفری بود از دل سپیده دم تبریز تا ژرفای تاریخ و عرفان خوی، سفری که ردپای آن تا همیشه در واژه های ما خواهد ماند.
گزارش از زهرا ژرفی
انتهای پیام
{{name}}
{{content}}